خودم و علی شریعتی
شعرهایی از دکتر علی شریعتی

**********************************

در عجبم از مردمی که خود
زیر شلاق ظلم وستم زندگی میکنند
اما برای حسینی میگریند که آزادانه زیست....




اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا
با افتادنت انديشهاي را بالا ببري





اگر تنهاترین تنهایان جهان باشم خدا با من است»
«او جانشین همهء نداشتنهای من است»





خدایا
آتش مقدس شک را
آن جنان در من بیفروز
تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد
وآنگاه از پس توده ی این خاکستر
لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی
شسته از هر غبار طلوع کند
خدایا
به هرکی دوست میداری بیاموز
که عشق اززندگی کردن بهتر است
و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر است !


نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولیکن سخت مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
بدست طفلکی گستاخ و بازیگوش
او یکریز و پی در پی
دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را





وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت من به انتظار امدنش نشستم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد اورا دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد من شروع کردم
وقتی او تمام شد من اغاز شدم
وچه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن
واز ان سخت تر تنها مردن
***************************************
براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني
يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که
خودش را به اعماق دره ها پرت کند




درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند!






خدایا سکوت امشب چه سنگین است
دیر زمانی است از ترس قلم به دست نمیگیرم تا نکند بغض ام بشکند و بگویم اینهمه حرف نگفته را...
خدایا نمیدانم تا کی هستم ولی وقت رفتن کاری کن با رضایت از خویشتن از این خاک کوچ کنم
اگر زندگانیم در گرو مهر توست مرا از عشق خود سیراب کن که سخت درگیر تکرار بودنم.
بی دعوت که به خانه ات نیامدم تو خود مرا خواندی و من چه دیر لبیک گفتم.
کلید در خانه ات همیشه در چشمان من بود و من غافل از رحمت تو نیافتم که اشک چه زلال است...
و نور...نوری که در نهایت زیبایی کور سوی چشمانم را میگیرد و مرا بینا میکند به دیدن جمال تو...
نوری برای لمس لبخند مهربانت ک چه زیبا دنیا را در برابر چشمانم حقیر و بی مقدار میکند.
و تو ای صاحب لحظه های تنهایی ام...
تمام هستی ام فدای قدمهایت،چه می شود یکبار به کلبه ی تنهایی ام سر بزنی؟
چقدر من خوش خیالم.آخر کجای این خانه ی سرد و تاریک و غم زده مهیای قدمهای توست...
بیا و مرا از تمام لحظات ناپاک این تفکرات وهم آلود نجات بده،که من خسته از فراموشی ام.
فراموش نمودن کودکیم که چه ساده می بخشیدم،چه ساده لبخند می زدم و چه ساده زندگی می کردم.
آخر تمام آنچه را در بهشت ارزانی روحم کردند در کوچه های تاریک این زمانه به تاراج رفته...
کی می شود از این خیال خسته به خودی رسم که شایسته پرواز است نه بایسته تنهایی...
خدایا ساده بگویم،مرا توان آن نیست که بخواهم بار اینهمه دلتنگی را بر دوش قلم نگارم
تنها بدان که...
دوستت دارم،همین...







روزگار خوشایندی هست
زندگی بال و پری دارد
به وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتر از برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی ....
و خدایی که در این نزدیکی است
لای این شب بو ها پای ان کاج بلند
روی اگاهی آب روی قانون گیاه




به تو نرسیدم اما خیلی چیزا یاد گرفتم یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم
یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره
یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوستم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم
یادگرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم
یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم
یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی اما از کجا بگم از کی بگم از چی بگم....
می خوام همین جا دلمو بشکنم .خوردش کنم تا دیگه عاشق نشه.
تا دیگه کسی رو دوست نداشته باشه
تو این دوره زمونه نباید کسی احساس تو رو بدونه وگرنه اون تو رو میشکنه
میخوام بشم همون آدم قبل
کسی که از سنگ بود ودور و برش دیواری از سکوت وبی تفاوتی
دو روزه دنیا ارزش اینو نداره که بخواد همه اش به غصه وغم بگذره
می خوام برم جایی که هیچ کسی منو نشناسه
اینجا نمی تونه جزیره ی بهشت من باشه
می خوام تنها باشم
از خودم هم دور بشم






ازوقتي سقف خانه مان چکه مي کند از باران بدم مي آيد
از وقتي مادرم پاي دار قالي مرد از قالي بدم مي آيد
از وقتي برادرم به شهر رفت و ديگر نيامد از شهر بدم مي آيد
از وقتي پدرم شبها گريه مي کند از شب بدم مي آيد
از وقتي دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و
بعد به پدرم سيلي زد از دستهاي مهربان بدم مي آيد
از وقتي خواهرم پاهايش زير گرماي آفتاب تاول مي زند از آفتاب بدم مي آيد
از وقتي سيل آمدو مزرعه را ويران کرد از آب بدم مي آيد
چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود
چون او شب را مي آورد که اشک هاي پدرم را هيچ کس نبيند
چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گريه نکند
چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگي کند
چون من دعا کردم و مي دانم دستهاي آن مرد را که به پدرم سيلي زد فلج خواهد کرد
چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند
چون او سيل را جاري کرد تا گناه انسان را از زمين بشويد
و من تنها خــدا را دوست دارم





پرستوها چرا پـــرواز کرديد؟جدايي را شما آغاز کرديد
جدايي ، بي وفايي ، قهر و دوري همه باشند
گنــــاه آشنـــايي

















